تقدیم به  کسی که تمام هستی

 

              ودلم فدای اونه               

           طلایی ترین روزها ارزونی نگاه مهربونت          

                     وبغل بغل گل مریم پیشکش قلب مهربونت...                

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 12:19  توسط abdollah  | 

فک کنم۳-۴بار بایدپستارو بخونی تا متوجه شی جریان چیه.

ولی داستانو بجز صغری کسی نفهمه.

واینکه به هیچ عنوان استرس نگیر و نترس.

پستاروهم از آخربخونیا،وگرنه متوجه نمیشی.

پستای سال ۹۸-۹۷روهم نخونده و نشنیده بگیر.شرایطم متفاوت بود باالان.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲ساعت 13:59  توسط abdollah  | 

اینقد حرف زدم و ذهنم درگیره ک اصلا نمیتونم حرفامو جمع بندی کنم.احتمالا صغری ک اومد اهواز میگم پیش خودم بت زنگ بزنه.

تقریبا امار دارم شوهرت چ ساعتایی سرکاره(توروبیکا نمیای).

میگم صبح ساعت۱۰اینجوریا بزنه.

نمیدونی چقد سراین جریان ارامشم بهم ریخته و اصلا طاقت همچین شرایطی رو ندارم. شاید براتو عادی باشه، ولی برامن ن.

پستای سال۹۸رو اصلا اصلا ب دل نگیر و نخونده بدون.

اونموقع شرایطم فرق داشت.

راستی اینجور نباشه که روبیکاروحذف کنی یا بزاری رو شماره دیگه یا بلاکم کنی یا بازدیدتو برداری یا...

همینجور باشه.بدون ست کردن ساعت.

غیراز این خیییییلی عصبی میشم و کاری میکنم ک نباید بکنم.

پس لطفا حرفامو گوش کن که سوتفاهم پیش نیاد.

سوالی هم‌ک‌‌ ازت پرسیدم که بانقطه جواب بدی رو جواب بده حتما.

چون نشونس ک بدونم اومدی و پستارو خوندی. چون بشدت حرفام و گوش کردن بشون برام مهمه.دیگه به صغری نگم‌زنگ‌بزنه و‌تذکربده ک‌ بری وب.شاید پستابعدی روهم‌نشونه بزارم. نمیخواد متن روبیکارو حذف کنی فقط نقطه هارو کم و زیادکن. فک کنم گیج شی از پستا و‌ندونی کدومه رو‌اول باید میخوندی. ولی بادقت بخون. حالا اینو خوندی برو از اخربخون البته پستای سال۹۸رو نشنیده بگیر وعصبی بودم.

راستی منظورمم از ست کردن ساعت جفت شدن نیس.

مثلا اینجورمیزاشتی دقیقه رو۳۰-۴۰-۵۰

یا۳۳-۴۴-۵۵

مثلا۳۷-۴۷-۵۷

و... که خودت میدونی دیگع.توهمه پیام رسانا.

بیش ازحد میای روبیکاو ساعت میزاری واقعا.

خب ک چی بشه؟؟چیو ثابت کنی؟؟

توکه ن پست میزاری ن استوری

ن لایک میکنی ن کامنت میزاری

فقط تاسف داره.

زندگیا کلا عجیب شده. اکثر زن و شوهرا فقط زندن پیش هم!

ازدواج واقعا دوره اش دیگه گذشته.آدم هدف دار و جوون دنبال زن و بچه نمیره.البته هرکسی طرز فکرخودشو داره.

فکرزندگیت باش فهیمه خانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۲ساعت 14:26  توسط abdollah  | 

رمز هفت رقم اخرشمارت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۲ساعت 13:21  توسط abdollah  | 

سلام

انگار نمیتونم دیگه بات حرف بزنم.یه جوریم.

اول اینکه پستی ک گفتم تو روبیکا نقطه بزار رو جواب بدی

بعدم بزار فک کنم چی خواستم بگم!

اها

حدودا دوماهی ک روبیکارونصب کردم میبینم هنوز ساعت ست میکنی.واقعا برام تعجب اوره. اصن مهم نیس برام که واسه منه یاکسی دیگه ،فقط به موارد دیگه فکر میکنم. اینکه اون پسره قطعا صد خودشو برات نذاشته، اینکه توام هنوز تو گذشته زندگی میکنی و خیلی چیزای دیگه.اصن شاید ایراد ازخودت باشه،ببخشیداینومیگم.

احساس میکنم هدف خاصی داری از روبیکا و ست کردن ساعت. وگرنه اینقدنمیومدی، فقط شوهرت ک خونس نمیای تقریبا.ک دلم به حال خودتو اون پسره میسوزه.

معلومه امادگی ازدواج رو نداشتی بااین سن و سالت.

جوری ک من میشناختمت خیلی هیجان داشتی و اهل تفریح و عشق وحال بودی.امیدوارم شوهرت مثه رفیقت باشه.

واقعا دوس دارم دوتامون اون گذشته رو فراموش کنیم.

مخصوصا تو ک شوهر داری.

به عنوان چی بگم... یع نفر که بفکرته اینارو گفتم.

وگرنه توام حس ارامشو‌‌تجربه نمیکنی.

خب بیخیال...

قشنگ‌اندازه یه کتاب هزار صفحه ای حرف دارم. میدونم توام خیلی حرف داری ولی شرایطشو نداری ک بگی.

اینبار که شاید نتونی ولی صغری رازنگهداره، حرفی داری بش بگو.

راستی چرا یبارم بش زنگ نزدی؟!؟ تو‌کوچیکتریا

البته خودمم خواستم اینجور باشه. وگرنه نامزد ک بودی شمارتو داشتم ولی ذخیرش نکردم ک واتساپت بیاد.

ولی الان حسم متفاوت شده. بیشتر بفکر اینم یجوری دوتامون ارامش رو بدست بیاریم.

برا همینم عروسی نیومدم،میدونستم میای و شایدحالم بدبشه.

چقدحرف داشتم یادم رفتن .جواب ‌پست قبلیو تو وضعیت روبیکا بانقطه بده تایادم اومدن بگم. نشونه همینه، نزاری میگم صغری بت بگه،چون باید بفهمم اومدی وبلاگ و خبییییلی برام مهمه.

کلا این چندوقت (۲-۳هفته)رو بیا وب. تاخودم‌اخرین پست وبلاگ رو بزارم.و دیگه هیچ پستی گذاشته نمیشه.چون نمیخوام فکرت درگیر بشه یا استرس بگیری. حتما و‌حتما چیزایی ک‌گفتمو انجام بده.چون همشون برام به شدت مهمن.

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر ۱۴۰۲ساعت 19:24  توسط abdollah  | 

سلام.

خیلی وقته میخوام این پستو بزارم دیگه خستم‌شد اینقد ساعتو‌جفت دیدم!

نمیدونم‌ زهرا حرفامو‌کامل بت رسوند یا نه ،ولی من فقط یه جمله گرفتم ک‌ بش گفتی عبداله عشقشو‌ثابت نکرد!!!

فک‌کنم‌دوران‌نامزدیت منتظربودی پیام بدم بت، چون شمارتو‌زده بودی تو‌گوشیم‌ که دست صغری بود.

تو‌نامزدیتم خیلی ساعتو ست میکردی. واقعا منتظر بودی؟؟؟

این بزرگترین‌ سواله ک ذهنمو درگیر کرده.

اگه اره وضعیت روبیکا سه تا نقطه بزار.ن ۲تا بزار

این شمارتو‌دارم۶۲۹۰.

امیدوارم اینجور نباشه و برداشت منم اشتباه باشه.

قبل پست خیلی حرفا داشتم ولی کامل یادم رفتن.

نمیدونم حسم چیه ولی حس جالبی نیس.

من‌مثه‌تو ادم‌ توداری نیستم و هرچی تودلم باشه رو میگم.

لطفا توام نذار تودلت بمونه،و‌اگه خواستی ب صغری یا زهرا بگو. زهرا ب صغری میگه. یه سری ابهاما توداستانمون خیلی اذیت میکنن.من برم دیگه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۱ساعت 1:27  توسط abdollah  | 

فک میکردم حالت خوشه.

امروز فیلما جشن نرگس رو دیدم. وضعیت زندگیت و روحیت از رقصیدنت معلومه.رقص الانتو با رقص موقع حنابندون مرتضی مقایسه کن. یادته چطور میپریدی.؟!میدونی هیچکی مثه من نمیشناست تاحالا اینقد بی حس و حال ندیده بودمت. کم کم به حرفم میرسی. چقد بت گفتم توباکسی خوشبخت نمیشی. تحویل بگیر حالا. هیچوقت به حرفم گوش ندادی ، اینم سرانجامش.

یه چیز دیگم ک خیلی وقته میخواستم بگم

ست کردن ساعت تو واتساپ بود هم خط خودت هم مامانت. ک با یه شماره دیگه نیگا میکنم. مخصوصا چندروز قبل عقدت. حتی الان!!

نمیدونم از خائن بودنته یا حسایی ک قبلا میگفتی.

فقط مطمئنم کسی که از زندگیش راضی باشه، از این کارا نمیکنه. بچسب به زندگیت، بلاخره گوهیه ک خوردی.

خیلی حرفا همون۲-۳روز اخر بت گفتم ک بشون میرسی.

قبلا هم فک کنم به صغری گفته بودی ک پشیمون شدیه ولی باورم نمیشد و گریهاتو باور نمیکردم. امروز فهمیدم جریان چیه.

من خودمم از همچین زندگی بیزارم. بخاطرهمین هیچوقت ازدواج نمیکنم.

تاالانم اگه سکوت کردم بخاطر حسینه و قولیه ک بش دادم.

امیدوارم بتونم پای قولم باشم.

نمیدونم این پستو بزارم یا نه. حس بدی بم دست داده برا انتشارش. فک کنم چون زن مردم شدیه.

بعداز مدتها دوس داشتم بات حرف بزنم.

بزور صغری فیلماتو نشونم داد. گفتم اونم آمارمو از زهرا میگرفت. تا راضی شد.

دیگه نمیدونم چی بگم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۰ساعت 18:5  توسط abdollah  | 

6290

4525

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۹ساعت 16:32  توسط abdollah  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۸ساعت 3:18  توسط abdollah  | 

خب این اولین شبیه که رفتی زیریه سقف با یه غریبه.

این شبا سه رقمی نمیشه . شک نکن

درباره همین شب صدبار بامن لاسیدی

من خو میدونم فکرت پیشش نیس و هرکاری کنه یادمن میفتی.

چ لذتی میبری ازاین زندگی.

مگه واسه ارامش ازدواج نکردی.؟؟

بنظرت من تا انتقام نگیرم اروم میشم؟؟

خودت میدونی حرف به من نمی ایسته.

اونموقع هم شماره پسره رو نداشتم ک همه چیوبه اقات و حسین گفتم.

الان که دیگه راحت باش چت میکنم

حتی بش گفتم پسردایی سیدعیدی هستم.

کم کم همه چیو بش میگم.

اوایل فکرمیکرد من دخترم. هی بم پیام میداد

میگفت مجردم(یک هفته به عروسیش مونده بود)

راستی عکستو زینب بم نشون داد باحمیدو حسین

معلومه ترس تو وجودته و البته بایدم باشه.

عاقبت هرزگی همینه. ولی من بدترش میکنم

فقط کافیه ادرس وب رو بزارم تو اینستا.

اصن اینستاگرامشو چک‌کن اگه حذف نکرده باشه‌چتامونو

شایدم خودش بت بگه فامیلتون بم پیام داده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۸ساعت 2:50  توسط abdollah  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۷ساعت 17:20  توسط abdollah  | 

رمزی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۷ساعت 8:12  توسط abdollah  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۷ساعت 7:26  توسط abdollah  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۷ساعت 10:17  توسط abdollah  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۷ساعت 2:11  توسط abdollah  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۷ساعت 22:23  توسط abdollah  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 18:40  توسط abdollah  | 

۲


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۶ساعت 14:2  توسط abdollah  | 

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:41  توسط abdollah  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۶ساعت 11:41  توسط abdollah  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 12:3  توسط abdollah  | 

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 14:36  توسط abdollah  | 

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 10:23  توسط abdollah  | 

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۶ساعت 1:8  توسط abdollah  | 

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۶ساعت 1:12  توسط abdollah  | 

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی ۱۳۹۶ساعت 3:7  توسط abdollah  | 

امسال چه زیباست

شب یلدای من

طولانی ترین شبی که به تو فکر میکنم

و از یادآوری نگاه پر مهرت،

شب سیاهم لبریز از نور عشق میشود

یلدامون مبارک نفسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۶ساعت 1:28  توسط abdollah  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:4  توسط abdollah  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۶ساعت 13:10  توسط abdollah  | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:30  توسط abdollah  |