سلام

انگار نمیتونم دیگه بات حرف بزنم.یه جوریم.

اول اینکه پستی ک گفتم تو روبیکا نقطه بزار رو جواب بدی

بعدم بزار فک کنم چی خواستم بگم!

اها

حدودا دوماهی ک روبیکارونصب کردم میبینم هنوز ساعت ست میکنی.واقعا برام تعجب اوره. اصن مهم نیس برام که واسه منه یاکسی دیگه ،فقط به موارد دیگه فکر میکنم. اینکه اون پسره قطعا صد خودشو برات نذاشته، اینکه توام هنوز تو گذشته زندگی میکنی و خیلی چیزای دیگه.اصن شاید ایراد ازخودت باشه،ببخشیداینومیگم.

احساس میکنم هدف خاصی داری از روبیکا و ست کردن ساعت. وگرنه اینقدنمیومدی، فقط شوهرت ک خونس نمیای تقریبا.ک دلم به حال خودتو اون پسره میسوزه.

معلومه امادگی ازدواج رو نداشتی بااین سن و سالت.

جوری ک من میشناختمت خیلی هیجان داشتی و اهل تفریح و عشق وحال بودی.امیدوارم شوهرت مثه رفیقت باشه.

واقعا دوس دارم دوتامون اون گذشته رو فراموش کنیم.

مخصوصا تو ک شوهر داری.

به عنوان چی بگم... یع نفر که بفکرته اینارو گفتم.

وگرنه توام حس ارامشو‌‌تجربه نمیکنی.

خب بیخیال...

قشنگ‌اندازه یه کتاب هزار صفحه ای حرف دارم. میدونم توام خیلی حرف داری ولی شرایطشو نداری ک بگی.

اینبار که شاید نتونی ولی صغری رازنگهداره، حرفی داری بش بگو.

راستی چرا یبارم بش زنگ نزدی؟!؟ تو‌کوچیکتریا

البته خودمم خواستم اینجور باشه. وگرنه نامزد ک بودی شمارتو داشتم ولی ذخیرش نکردم ک واتساپت بیاد.

ولی الان حسم متفاوت شده. بیشتر بفکر اینم یجوری دوتامون ارامش رو بدست بیاریم.

برا همینم عروسی نیومدم،میدونستم میای و شایدحالم بدبشه.

چقدحرف داشتم یادم رفتن .جواب ‌پست قبلیو تو وضعیت روبیکا بانقطه بده تایادم اومدن بگم. نشونه همینه، نزاری میگم صغری بت بگه،چون باید بفهمم اومدی وبلاگ و خبییییلی برام مهمه.

کلا این چندوقت (۲-۳هفته)رو بیا وب. تاخودم‌اخرین پست وبلاگ رو بزارم.و دیگه هیچ پستی گذاشته نمیشه.چون نمیخوام فکرت درگیر بشه یا استرس بگیری. حتما و‌حتما چیزایی ک‌گفتمو انجام بده.چون همشون برام به شدت مهمن.

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر ۱۴۰۲ساعت 19:24  توسط abdollah  |